اين شعر رو در سال ۸۴ سروده بودم و به دوستم آقاي "ميثم محمدي" تقديم شده بود
«چگونه قصه بگويد؟... »
چگونه با تو بگويد؟... دلش مردد بود
تمام گفتني اش «يك نگاه ممتد» بود
تمام گفتني اش يك نگاه ممتد نه...
هزار«قصه كه عشق تو را بگويد» بود
تو«ساده» بودي و«سنگين» و برف مي باريد
درون جاده كه سنگيني تو هم سد بود
و خواستي كه نفهمي تمام حرفش را
براي«پاكي» تو«ننگ» عاشقي بد بود
***
چه بچه بازي زشتيست، سردتان شده است
و كارتان كه ز بازي و برف هم رد بود
تمام مي شد اگرآتشی نمي ديديد
ولي نه... ناجيتان شعله اي كه آمد بود
هنوز قلقلكش مي دهد«فراموشي»
هميشه دلخوشي اش اين غرور مرتد بود
ببين كه توي خيالش چه تند مي پيچي
و رشد ساقه ي پيچك نه تا به اين حد بود
درون جاده قدم مي گذاشت با ترديد
كه توي وحشت«باران اگر ببارد» بود
...چه قصه اي شده: باران و برف و تابستان
چگونه قصه بگويد؟ دلش مردد بود
ويك غزل ديگه:
...و بغض مثل اواخر ته صدايش بود
نشست روبرو انگار از خدايش بود
كه حكم كار خودش را... و دادگاه آخر...
خدا كند نكند ، اين فقط دعايش بود
"قبول كرده اي آخر تو هم كه خوشبختا...
ولي تاسف او توي چشم هايش بود
"دوباره كاش قدم مي زديم ماندن را"
نگفت ... حسرت او مرگ رد پايش بود
هميشه حرف دلش را ...هميشه بغضش را...
چه حيف قصه كه ديگر در انتهايش بود-
- براي حرف دل او نداشت جا حتي
همو كه قصه اگر قصه بود جايش بود
*
نه... اعتقاد ندارد هنوز هم شايد
به هر ضريح اگر حلقه ي دعايش بود
- ‹ديگه تموم؟›
- ‹بله›
-‹خوب ديگه خدا را شكر›
و بغض مثل اواخر ته صدايش بود ...


